
(بازنده) بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای اینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
سهراب سپهری
گفتی سالهای سرسبز صنوبر را فدای فصل سرد فاصله ی مان نکن
من سکوت کردم ...
گفتی یک پلک نزده ، پرنده ی پندارمت که از بام خیال تو خواهد پرید
من سکوت کردم ...
گفتی هیچ ستاره ایی دستاویز تو در این سقوط بی سرانجام نخواهد شد
من سکوت کردم ...
گفتی دوری دستها و همکناری دلها تنها راه رها شدن است
من سکوت کردم...
گفتی قول می دهم هرازگاهی چراغ یاد تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله روشن کنم
من سکوت کردم ...
گفتی سکوت همیشه علامت همسویی ما بود! من سکوت کردم...
سکوت کردم
- اما -
دیگر نگو که :
هق هق ناغافلم را از آنسوی صراحت سیم و ستاره نشنیدی...
بازنده
سالها پیش از این
پیشگویان گفته بودند
شبی ماه خواهد گرفت
و دزدان به قبیلهی ما خواهند زد
و هر چه داریم با خود خواهند برد
دیشب پیرترین زن قبیله خواب دیده است
که ماه میگیرد
ا مشب همه هرچه داشتند را پنهان کردهاند
من اما ....
نام و یاد تو را بر سر در خیمهام آویختهام
که با آنها نیز تنها بودهام ...!